کتایونکتایون، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

عشق کوچیک من دخترکم کتایون

93 حرف با تو

سلام  هوررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااااا کتایونم ورود به ماه پنجم زندگی رو تبریک میم چهار ماه رو به خوبی در کنار هم طی کردیم به امید روزای شیرین +واکس چهار ماهگی رو هم زدیم خیلی سخت بود و اذیت شدیم ولی خدا رو شکر تموم شد +دخترم دومین روز پنج ماهگی توی خواب دمر شد کلی من رو ذوق زده کرد ...
29 مرداد 1392

92 حرفم با تو

سلام فردا میرم که واکسن چهار ماهگی کتایون رو بزنم امیدوارم که دخترکم زیاد اذیت نشه   +این روزا کتی حسابی منو خسته میکنه ولی یه خستگی شیرین   خدایا شکرت   کتایون متعجب از تاب بازی کتایون دمر شده     کتایون هنگام تعویض لباس     کتایون مواقعی که پیش مامانی میخوابه       دست کتی و مامانی     کتایون و اولین لاک    ...
26 مرداد 1392

91 حرفم با تو

سلام کتایونم    +این روزا تو خانوم خانوما  خنده های بی صدات داره تبدیل به قهقه میشه و این باعث خوشحالی منه   +امروز وقتی که با هم روی تخت دراز کشیده بودیم توهی دستت رو میبردی سمت چشمم و میخواستی بگیریش ولی نمیتونستی   +این روزا میتونی دندون گیر یا عروسک مچیت رو دستت بگیری و بازی کنی   +وقتی دمر میخوابونمت گردنت رو صاف میکنی و می یاری بالا  دور و برت رو نگاه میکنی   +با خودت حرف میزنی و جیغ میکشی که باعث خنده ی من و بابایی میشی   +گردنت رو از روی بالشت بلند میکنی و میگی بلندم کنین و من از دستات میگیرم تو بلند میشی   +غلت میزنی  و داری تلاش میکنی که دمر بشی مواقعی که تمام تمرکزت روی دمر شدنه دلم ضعف میره برای اون همه ت...
20 مرداد 1392

90 حرفم با تو

دخترکم ، بوی بهشت میدهد +امروز دخترم وقتی روی پام خوابیده بود سرشو بلند میکرد  کلی ذوق کردم با این حرکتش    +دخترکم این روزا یه وری میخوابه و سرشو برمیگردونه به سمت عقب و سینه اش رو قوس میکنه کم کم داره آماده میشه برای دمر شدن    +کتایونم توهمه ی زدگی من هستی شیرینم دوست دارم
13 مرداد 1392

89 حرفم با تو

سلام +دخترکم امروز برای اولین بار در ساعت ۱۶:۴۵ قهقه زد و دل منو آب کرد امروز دوبار خندیده و منو غرق خوشی کرده   +دخترکم امروز برای اولین بار شیشه شیر رو خودش دستش گرفته بود ولی بلد نبود ببره سمت دهنش هر جایی میبرد به جز مقصد   +۲۴ تیر ماه برای اولین بار کتایون رو بردم حموم خیلی خوش گذشت توی حموم فقط سرش رو شستنی گریه کرد بعد از اینکه حمام تموم شد و لباس هاش رو پوشوندم تازه ترس برم داشته بود اینکه من چیکار کردم اگه اتفاقی می افتاد چیکار میکردم ؟ خلاصه تا یه ربع رفته بودم رو ویبره از ترس اتفاقی که پیش نیامده بود   +زندگی این روزا شیرینه شیرین تر از عسل   خدایا شکرت ...
9 مرداد 1392
1